تبليغاتX
من و جوجو و یه عالمه خاطره مشترک
 این نوشته رو سال پیش همین وبلاگ نوشتم...

من:  الان داشتم از پارک کنار خونه مون رد میشدم   دم ورودی پارک   یه پسر و دختر رو

دیدم که روبروی هم  ایستادن . داشتم از کنارشون رد میشدم  و  توجه ای هم به اونها نداشتم

که یهو صدای پسره رو شنیدم که داشت با صدای بلند به دختره می گفت: تو لیاقتت همینه و

تو ارزش نداری.  نگاه هم رو به سمت اون برگردونم و  خیلی نزدیک به هم و صورت به

صورت  ایستاده بودند ، یهو دیدم که پسره  باز گفت: تو لیاقتت همینه و تف کرد روی

صورت دختره واقعا تف کرد  و من با چشم های خودم دیدم یه لحظه پیش خودم  فکر

کردم دختره از خودش حداقل به خاطر اون تفی که انداخت روی صورتش واکنشی نشون میده

اما دختره ایستاده بود ساکت و باز پسره  بهش می گفت لیاقته . من از کنارشون رد شدم و

رفتم و   یه دقیقه بعد که هم که برگشتم  دیدم هنوز  جفتشون اونجا ایستاده بودند...

جوجو: من اگه یکی بهم اینجوری برخورد بکنه حتا اگه کار اشتباهی هم کرده باشم  صد در

صد  جوابش رو میدم . واقعا که  روی صورت ادم تف کنند و تو  همین جوری وایستی  هیچ

کاری نکنی

من: واقعا، که واقعا که

.....

جوجو:  هفته اینده یاد آور اتفاق مهم   هستش...

نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:48 

توسط حمیدرضا به کمک جوجو 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

من مرغ آتشم
 می سوزم از شراره این عشق سرکشم
 چون سوخت پیکرم
 چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
 آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من
 آغاز می شود
و من دوباره زندگیم را
 آغاز می کنم
پر باز می کنم
 پرواز می کنم

حمید مصدق

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:3  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

چهارشنبه مریض  شدم .  تهوع و سر درد .  دکتر رفتم  سرم وصل کردم و اما باز فشارم  هنوز ۱۰ بود و

حالم خوب نبود  دکتر باز یه آمپول برام نوشت و زدم   خواب آور بودن یکی از عوارضش بودتا بعد از ظهر

خوابیدم و   بعد بیدار شدم و یه چند ساعت بعد دوباره خوابیدم. بیشتر روز خواب بودم.صبح روز  بعد

هم حالم زیاد خوب نبود. جمعه رفتم مراسم چهلم  زن عموم ( روحش شاد)...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:27  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 

کاخ چهل ستون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:19  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

صبح طرفهای ساعت5 و نیم بیدار شدم و رفتم دوش گرفتم و بعد یه کمی روی تختخواب

دراز کشیدم و نزدیکهای ساعت هفت بچه ها دا کردند که برم صبحانه بخورم و جاتون خالی

 یکی از بچه ها حلیم گرفته بود و خوردیم و بعد نزدیکهای ساعت 8 صبح آماده شدم و

جلوی در دانشگاه شون ازش خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم و رفتم به سمت

 ایستگاه های اتوبوس و از اونجا با اتوبوس رفتم اصفهان و بعد یه مقدار پیاده راه رفتم

 و سر راه هم دوتا عروسک کوچولو خریدم و به یه دوستی هم زنگ زدم و بعد هم

سوار اتوبوس شدم و رفتم سر سی و سه پل پیاده شدم و بعد از اونجا اول رفتم

 یه موزه صنایع دستی همون اول خیابون و بعد هم شروع کردم به گشتن و خرید

 سوغاتی و بازار های اطراف همون خیابون ها و بعد دوباره از طرف هشت بهشت

 رفتم به سمت نقش جهان و اینبار اول رفتم کاخ چهل ستون . ایندفعه خیلی بیشتر

از قبل بنا کاخ رو برای تعمیر بسته بودند . هوا خیلی خوب بود و از اون ور هم درختهای

محوطه کاخ خیلی منظره جالبی رو پدید آورده بود. یه کمی داخل کاخ گشتم و بعد هم

 یه کمی روی یکی از این نیمکتهای داخل محوطه کاخ نسشتم و بعد رفتم داخل

 چایخانه سنتی کنار محوطه کاخ و یه قوری کوچیک چای با پولکی خوردم. داخل

 اونجا یه چند تا پیرمرد و مردهای میانسال که طرفدار تیم سپاهان بودند داشتند

درباره تیمشون بحث می کردند و یه بازیکن خارجی( احتمالا مکزیکی  بود)

هم اونجا بود مثل اینکه از این دلال های فوتبال هم بودند علاوه بر طرفداری. درباره

قلعه نوعی و دروازبان و دفاع تیم حرف می زدند خلاصه یه 20 دقیقه ای یه کم بیشتر،

 اونجا بودم و بعد از اونجا در امدم بیرون و یه کم دیگه توی محوطه کاخ و از خود

چهل ستون عکس گرفتم و چیزی که داخل تالار اصلی کاخ نظر آدم رو جذب میکرد

نقاشی های دیواری بزرگی بود که از مجلس بزم و پذیرایی از دوتا خان (شاه) ازبک

 بود که از شاه عباس اول و دوم درخواست کمک کرده بودند و برای پس گرفتن

 حکومتشون از شاه های صفوی کمک خواسته بودند و یه نقاشی بزرگ که

زمان قاجار کشیده شده بود برخلاف بقیه نقاشی ها . و درباره شکست

شاه اسماعیل اول از سلطان عثمانی بود و نشون می داد که لشکر ایران

در حال ترس و فرار و مردن هستش وقتی کسی نتونه کار بزرگی بکنه( شاه های

 قاجار) فقط می تونه اینطوری می تونه پیش خودش فکر کنه که بزرگه اما در

 واقعیت زبونی و پستی خودش رو داره نشون میده. این نقاشی فقط پستی

 و کوچک بودن شاه های قاجار رو به یاد میاره نه شکست لشکری که با جان

 و دل بدون داشتن اسلحه گرم و فقط با شمشیر جنگید و تلفات زیادی هم به

دشمن وارد کرد... بعد از اینجا به موزه هنرهای معاصر اصفهان که کنار کاخ

چهل ستون هست رفتم و یه نمایشگاه درباره باغهای ایرانی و یه نمایشگاه هم

درباره دفاع مقدس و یه نمایشگاه هم درباره ابر و باد بود . نمایشگاه اول بزرگترین

 ایرادش این بود که سال گرفته شدن عکس ها و عکاسش رو کنار عکسها ننوشته

بودند و نمایشگاه دوم هم دردآور بود وقتی جوانهای رو میدیدی که احتمالا

بعضی هاشون شهید شده بودند اون هم به خاطر هوا و هوس بی خود و خود بزرگ بینی

یه آدم احمق و معلون که به کشور ما حمله کرد . خدا صدام حسین رو لعنت کنه...

نمایشگاه سوم جالب بود درباره ابر و باد بود اما واقعا با ابر و بادها معمولی خیلی فرق

 داشت و بعضی هاش واقعا قشنگ بود و حیرت آور که چطوری تونسته این ابر و باد ها

 رو درست بکنه . خانمی که به عنوان راهنما اونجا بود میگفت تکنیک و طرز کار و

 رنگهای به کار رفته رو استاد ی که کشیده بود نگفته بود و یه راز بود!!.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

 

یه توضیح درباره عکس بالا:

وقتی این عکس رو خواستم بگیریم دادم یه پسره که داخل مسجد امام  میدان نقش جهان بود گرفت.

نور   باعث شد که سرم مشخص نشه و کلی هم سر این قضییه با طرف خندیدم و شوخی کردیم...

یه چند تا دیگه عکس اصفهان . میدان نقش جهان    و   سی و سه پل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:16  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

...وقتی دوستم امد با هم پیاده رفتیم تاخیابان آمادگاه برای اینکه دوستم می خواست ا

ز کتابفروشی های اونجا یه کتاب بخره که البته پیدا هم نکرد. بعدش به دوستم گفتم بریم

 یه جای خوب و با کلاس و تمییز برای ناهار خوردن . دوستم هم من رو برداشت

یه عالمه پیاده برد تا رسیدیم به یه میدان و گفت قبلا اینجا یه سری با دوستانم

 پیتزا خوردیم و خیلی خوبه . ما هم گفتیم باشه. خلاصه اونجا رسیدیم و اما

از پیتزا فروشی با کلاس خبری نبود یه سری پیتزا فروشی کوچولو و بی کلاس

اونجا بودن که از ساندویچ فروشی های معمولی هم بی کلاس تر بودند خلاصه

چون ساعت نزدیکهای 2 بعد از ظهر بود وارد یکی بهتر از بقیه شون بود شدیم و

یه پیتزا خانواده سفارش دادیم. نمیدونم چرا جدیدا دیگه توی پیتزا مخصوص

بیشتر جاها سوسیس نمیذارند و با اینکه همه جا قیمتش رو بردند بالا اما

مواد داخلش رو کم کردند. درست مثال همین پیتزا فروشی

که حتا خمیر پیتزاش یه لایه نازک بود. خلاصه بعد از اون راه افتادیم به سمت

 سی و سه پل و بعد از اون جا هم رفتیم به سمت پل فلزی و بعدش هم پل خواجو

رفتیم. که همین وقتها بارون نم نم می امد و ما رفتیم زیر پل خواجو و جاتون خالی

 یه چند نفر زده بودند زیر آواز و داشتند می خونند و هم صداشون خوب بود و هم

صداشون پیچیده میشد زیر پل و یه حس قشنگ و زیبایی به آدم می داد.بعد از

 یه نیم ساعتی راه افتادیم کنار زاینده رود پیاده روی کردن و حرف زدن و بعدش رفتیم

سمت چهار باغ و یه بستنی کاسه ای با طعم طالبی گرفتیم وسط چهارباغ بالا

 نشستیم و خوردیم . بعدش هم راه افتادیم رفتیم به خیابون گردی و پاساژ گردی

و رفتیم طرف خیابون نظر و اون طرفها و دوباره برگشتیم به سمت سی و سه پل

یه ساعتی اونجا نشستیم حدودا و بعد رفتیم به سمت دروازه دولت و بعدش هم

سوار اتوبوس شدیم رفتیم به سمت شاهین شهر و اونجا هم مثل ظهر کلی پیاده

رفتیم تا به یه پیتزا فروشی دیگه رسیدیم و اینبار چیزبرگر خوردیم. بعد رفتیم سمت

خوابگاه شون و شب اونجا من موندم. توی این روز چند تا چیز برام جالب بودش

 یکی یه عالمه تابلو که توش آیه و حدیث نوشته شده بود و همه جای اصفهان

شهرداریش روی دیوارها چسبونده بود و یکی دیگه هم فلافل فروشی های سه سوته

که از پیتزا فروشی هاشون هم شیکتر بود و البته پن پن ( که آخرش هم نفهمیدم

چی بود ) هم سه سوته می فروختند. و یکی چیز دیگه هم خلوت بودن خیابونها ...

 البته اون روز یه اتفاق دیگه هم افتادش اینکه پا هام تاول زدن چون از بس پیاده رفته

بودم و از اون ور هم یه کفش نو خریده بودم که توی این مسافرت برای بار اول پوشیده

 بودم. بدجوری بعد از ظهر پا هام درد می امدش و راه رفتن برام سخت شده بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:2  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  | 

روز 30مهر(پنج شنبه) ساعت 10 شب به ایستگاه راه آهن رسیدم . یک ربع بعد اعلام کردن که مسافرین

قطار تهران به مقصد اصفهان به سکو برای سوار شدن برند و من هم بلیت به دست برای اولین بار به

سمت قطار حرکت کردم و سوار واگن قطار شدم. تا به حال قطار سوار نشده بود و برای اولین بار هم قطار

سوار شدم و هم برای اولین بار به تنهایی داشتم به مسافرت می رفتم. حس آرامش و خوبی داشتم.

وارد کوپه شدم از این کوپه های 6 نفره بود یه زن و شوهر جوان و یه خانواده سه نفره هم داخل کوپه

بودند. من هندزفری رو توی گوشم گذاشتم شروع کردم روزنامه داخل کوپه رو خوندن. روزنامه اطلاعات

بود. یه خبر درباره منفجر شدن یه قطاری باری توی کشور اوکراین خوندم و خندیدم. یه ربع بعد از حرکت

ملافه ها رو اوردن و تحویل دادن برای تختخوابها.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:59  توسط حمیدرضا به کمک جوجو  |